تبليغاتX
سین مثل سیب
سین مثل سیب
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
سلام دوست من ، خداحافظت ... ...  

به نام دوست  

 واژه ای فکر جوان را عجیب به خود مشغول کرده بود .دوست داشتن : کلمه ای بسیار آشنا اما بسیار غریب . چه راحت به زبانها جاری می شود و چه سخت به آن عمل می شود .

جوان دوست داشت ، دوست داشتن را . تلاش می کرد دوست بدارد برای خدا . می پنداشت دوست داشتن هنر است . هنر مردان مرد ، مردان عاشق و زاده با درد . هنر مردان خدا ، مردان و دلیران بی ادعا . دوست داشتن نعمت است ، نعمتی شیرین و گرانقدر . او می خواست این نعمت خداوندی را در دورون خود به اوج برساند .

سرنوشت جوان به گونه ای رقم خورده بود که گویی می بایست در مسیری قرار می گرفت که شکسته دلان و زخم خوردگان از بی وفایی روزگار با او همسفر می شدند . وقتی حال آنان را می دید و به پای درد دلشان می نشست ، سخت آزرده می شد و باخود می گفت : باید کاری کرد زیرا نمی توانست بی تفاوت بنشیند وقتی خودش را به جای آنان تصور می کرد حس می کرد چقدر تنهاست . به همین دلیل آرام آرام با آنها همدرد و همزبان می شد ، خود را سنگ صبور آنها می دانست تا جایی که با غمهایشان اشک می ریخت و با شادیهایشان شاد می شد .

سعی داشت در حد توان ، التیام بخش دل رنجورشان باشد با این امید که روزی خداوند ، آرامش بخش دل کوچک اما دریایی و پرتلاطم او شود و در عوض ، محبت خود را به دل او هدیه دهد .

می گفت : انسانهایی که سوار بر قایق عطوفت و مهربانی ، دل به دریای محبت می سپارند ، به لطف خدا روزی بر ساحل معرفت آرام خواهند گرفت . این را هم می دانست که دریای محبت ، گاه با ناملایمات زندگی و بی وفایی انسانها طوفانی می شود ، اما چون به وجود خدای بزرگ و استحکام قایق اطمینان داشت ، هراسی به دل راه نمی داد و امیدوار و چشم دوخته به اُفقی روشن ، همچنان صبورانه می تاخت .

اما چه می توان کرد که بی وفایی ، بر طبق عادت دیرینه ، گاه به زندگی جوان سرک می کشید و بساط آشنائیش را به هم می زد . همان دل شکسته ها و غریبه های دیروز و آشنایان امروز ، کسانی که جوان ، صادقانه و از ته دل به آنها محبت می ورزید و دوستشان می داشت ، چنان تیشه جدایی به کمرش می نواختند که قد راست نمی کرد و چنان تیر بی وفایی به دلش می نشاندند که فریاد از درد زخم در سکوتش شنیده می شد و خوناب اشک از دیدگانش جاری می شد و مجال آه کشیدن را از او می ستاند .

جوان هرچه بیشتر اشک می ریخت ، شکوفۀ صبرش بیشتر آبیاری می شد و امید داشت که روزی رایحۀ خوش و معطر این شکوفه مشام جانش را عطرآگین سازد .

 اما  « روز نخست که دم رندی زدیم و عشق     شرط آن بود که جز ره این شیوه نسپریم » آری ، جوان یاد گرفته بود که هیچگاه خلف وعده نکند و همیشه دوست بدارد . دوست می داشت زخم تیشه های جدایی و تیر زهرآلود بی وفایی را ، چون هدیه ای بود از دست کسانی که آنها را به خاطر خدا و از صمیم قلب دوست می داشت ... .

از دوست به یادگـــــار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

 

7l6ipqa9mqyufgaipi98.jpg