تبليغاتX
سین مثل سیب
سین مثل سیب
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
آسمانی ها ...  

به نام خدا

معلولی می گفت : اولین بار حدوداً ده سال پیش با خانواده ام ، برای پابوسی امام رضا عازم مشهد شدیم . از همین جا که حرکت کردیم پدر و مادرم و کسانی که با من بودند  در گوش من می خوندند که  : تو باید هر جوری هست در این سفر شفای خودت رو از آقا بگیری . اینقدر از خوبی ها و مهربونی ها و دلبریهای امام به من گفتند که من احساس کردم اگه  نتوتم مرادمو از آقا بگیرم ، حتما همه فکر می کنند  که من یه جای کارم می لنگه . فکر کردن به این چیزها ، منو مصمم تر می کرد که برای رسیدن به خواستم بیشتر تلاش کنم . با خودم می گفتم  : با گریه و زاری می رم می افتم به پاش و التماسش می کنم می گم آقا جون قربونت برم ، من با هزار امید و آرزو اومدم ، اگه نخوای حاجتمو روا کنی ، اگه بخوای به من کم محلی کنی ، اگه بخوای دلمو بشکنی دیگه طرفت نمی یام .  

    وای چی می شد اگه منو شفام می داد . می تونستم مثل بقیه راه برم ، بدوم ، جست و خیر کنم  . چقدر این فکرها برام قشنگ بود . قشنگ ترین فکرهایی که تو طول عمرم کرده بودم . ولی فکر اینکه نکنه همش خیالات بشه ، دگرگونم می کرد . حس و حال قشنگمو از من می گرفت . تا اینکه رسیدیم مشهد .

    خدایا چه عظمتی و ابهتی داشت ، چقدر نورانی بود . باورم نمی شد ! یعنی این امام هشتمه . فرزند رسول الله ؟! با همین فکرا وارد حرم شدم . چه جمعیتی ! بوی محبت و پاکی ، بوی عرفان سراسر حرم رو پر کرده بود . نگاهای مشتاق و پر از امید زائرا چیزی رو دنبال می کرد که نمی دونم چی بود ولی هر چی بود  اشک این چشم های معصوم رو در اورده بود .

    نمی دونم چی شد یهو  تمام بدنم سست شد . احساس کردم یه چیزی داره تو دلم می جوشه . دلم شکست اونم چه شکستنی !  اشکام یواش یواش سرازیر شد . مادرم که کنارم ایستاده بود گفت : اره عزیزم گریه کن ، زجه بزن  ، ارزششو داره . شاید آقا نگاهی به دل شکستت بندازه . رو نگیر  گریه کن مادر ، گریه کن . با همون حس و حال رو کرد به طرف آسمون گفت : خدایا اگه بچمو شفا بدی مگه چی می شه ؟  بعد  زار زار گریه کرد . انگار اون دلش شکسته تر از من بود . دیدن صحنه گریه مادر و بچه معلولش مردم رو هم به گریه انداخت . آخ که چقدر این مردم دلاشون پر بود .

    یک خانومی از بین جمعیت اومد دست مادرمو گرفت گفت : بیا برو بچت رو ببند به بسط خونه آقا . مطب آقا اونجاست ! مادرم مثل کسی که  منتظر بود یکی این حرف رو بهش بزنه ، فوری اشکاش رو پاک کرد گفت : خانم الهی عاقبت بخیر بشی این بسط خونه کجاست ؟ 

    اون خانم دست مادرم رو گرفت گفت : بیا خواهرم بیا بریم منو تو دردمون یکیه . بالاخره رفتیم بسط خونه آقا رو هم پیدا کردیم . اونجا جایی بود که هر کس مریض بود یا حاجتی داشت می اومد اونجا بسط می نشست تا شفاشو از آقا بگیره .

    کسایی که اونجا بودن رو یکی یکی برانداز کردم . یکی مثل من پاش فلج بود . یکی دست و پاش فلج بود  اون یکی تمام بدنش . اون طرفی سرطان داشت . آقای چهل و دو سه ساله ای اونجا دراز خوابیده بود و یک خانمی هم بالا سرش با یک قطره چکان بهش آب می داد و با هر قطرۀ آب ، صدتا قطره اشک از چشماش جاری می شد .  اون طرف جوانی زیبا رو و خندان نشسته بود که نگاهش رو دوخته بود به گنبد و مثل کسی که اخرین لحظات عمرش رو سپری می کنه چنان نفس نفس می زد که انگار نفسهای اخرشه . نگاهش در عین معصومیت دل آدم رو می سوزوند . مادری چنان سوزناک گریه می کرد و به آقا التماس می کرد که دل سنگ آب می شد . قیامتی شده بود . باید بودید و می دیدید .

    دیگه طاقت دیدن نداشتم . دیگه داشت از خودم بدم می اومد ، از اینکه به خیال خودم فقط من تنها کسی بودم که تو این دنیا نیاز به کمک و مدد آقا دارم و همش برا خودم دعا می کردم . غافل از اینکه کسایی هستند که هزاران برابر مشکلاتشون از من و ما بیشتره و ما خبر نداریم . همونجا دعا کردم یا امام رضا ، یا امام غریب من شفا نمی خوام اینا رو دریاب .

Fast & Free Image Sharing