تبليغاتX
سین مثل سیب
سین مثل سیب
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387
شبستان خلوت ... ...  

بسم الله الرحمن الرحیم

مولای یا مولای ، انت المولی و اناالعبد ، هل یرحم العبد الاّ المولی

مولای یا مولای ...

مولای من ، ای آنکه مغفرتت بسیار و دو دستت به لطف و رحمت گشوده ، تو مولایی و من عبد و بنده تو ، به عبد و بنده جز مولا چه کسی رحم خواهد کرد ؟

ای صاحب عفو و بخشش که از بدان به نیکویی در می گذری ، تو عزیزی و با عزت و اقتدار و من بنده ای ذلیل ، رحم چه کسی شامل حال شخص ذلیل خواهد شد جز ذات با عزت و اقتدار تو ؟

ای خدایی که به گناه مؤاخده نمی کنی و پردۀ گناهگاران را نمی دری ، تو بزرگی و من حقیر و ناچیز ، جز تو خدای بزرگ در حق بنده ای ناچیز چه کسی رحم خواهد کرد ؟

ای بزرگترین امید امیدواران ، تو قوی و توانایی و من ضعیف و ناتوان ، در حق ضعیفی ناتوان جز شخصی قوی چه کسی رحم خواهد کرد ؟

ای آگه از هر راز نهان ، تویی وجود باقی و منم مخلوقی فانی و نابود شدنی ، جز تو ای باقی و پایدار در حق فانی چه کسی رحم خواهد کرد ؟

مولای من تو صاحب تمام جود و احسانی و من بخیل ، تو خدای غفور و آمرزنده ای و من گنهکار و روسیاه ، تو با کبریا و بزرگی و من عاجز و فروتن ، رحم کن در حق بنده ای بخیل ای با جود و احسان ، رحم کن در حق بنده ای عاصی ای خدای غفور ، رحم کن در حق بنده ای عاجز و فروتن ای خدای بزرگ .

مولای من رحم کن ، رحم کن ، خدایا تو را قسم میدهم به رحمت واسعه ات ، به جود و کرم و فضل و احسانت ، رحم کن و از من خشنود و راضی باش . یاالله ، یا الله ، یا الله .

 برگرفته از : مناجات حضرت امير - التماس دعا

                                                                                                              شبستان حلوت

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
سلام دوست من ، خداحافظت ... ...  

به نام دوست  

 واژه ای فکر جوان را عجیب به خود مشغول کرده بود .دوست داشتن : کلمه ای بسیار آشنا اما بسیار غریب . چه راحت به زبانها جاری می شود و چه سخت به آن عمل می شود .

جوان دوست داشت ، دوست داشتن را . تلاش می کرد دوست بدارد برای خدا . می پنداشت دوست داشتن هنر است . هنر مردان مرد ، مردان عاشق و زاده با درد . هنر مردان خدا ، مردان و دلیران بی ادعا . دوست داشتن نعمت است ، نعمتی شیرین و گرانقدر . او می خواست این نعمت خداوندی را در دورون خود به اوج برساند .

سرنوشت جوان به گونه ای رقم خورده بود که گویی می بایست در مسیری قرار می گرفت که شکسته دلان و زخم خوردگان از بی وفایی روزگار با او همسفر می شدند . وقتی حال آنان را می دید و به پای درد دلشان می نشست ، سخت آزرده می شد و باخود می گفت : باید کاری کرد زیرا نمی توانست بی تفاوت بنشیند وقتی خودش را به جای آنان تصور می کرد حس می کرد چقدر تنهاست . به همین دلیل آرام آرام با آنها همدرد و همزبان می شد ، خود را سنگ صبور آنها می دانست تا جایی که با غمهایشان اشک می ریخت و با شادیهایشان شاد می شد .

سعی داشت در حد توان ، التیام بخش دل رنجورشان باشد با این امید که روزی خداوند ، آرامش بخش دل کوچک اما دریایی و پرتلاطم او شود و در عوض ، محبت خود را به دل او هدیه دهد .

می گفت : انسانهایی که سوار بر قایق عطوفت و مهربانی ، دل به دریای محبت می سپارند ، به لطف خدا روزی بر ساحل معرفت آرام خواهند گرفت . این را هم می دانست که دریای محبت ، گاه با ناملایمات زندگی و بی وفایی انسانها طوفانی می شود ، اما چون به وجود خدای بزرگ و استحکام قایق اطمینان داشت ، هراسی به دل راه نمی داد و امیدوار و چشم دوخته به اُفقی روشن ، همچنان صبورانه می تاخت .

اما چه می توان کرد که بی وفایی ، بر طبق عادت دیرینه ، گاه به زندگی جوان سرک می کشید و بساط آشنائیش را به هم می زد . همان دل شکسته ها و غریبه های دیروز و آشنایان امروز ، کسانی که جوان ، صادقانه و از ته دل به آنها محبت می ورزید و دوستشان می داشت ، چنان تیشه جدایی به کمرش می نواختند که قد راست نمی کرد و چنان تیر بی وفایی به دلش می نشاندند که فریاد از درد زخم در سکوتش شنیده می شد و خوناب اشک از دیدگانش جاری می شد و مجال آه کشیدن را از او می ستاند .

جوان هرچه بیشتر اشک می ریخت ، شکوفۀ صبرش بیشتر آبیاری می شد و امید داشت که روزی رایحۀ خوش و معطر این شکوفه مشام جانش را عطرآگین سازد .

 اما  « روز نخست که دم رندی زدیم و عشق     شرط آن بود که جز ره این شیوه نسپریم » آری ، جوان یاد گرفته بود که هیچگاه خلف وعده نکند و همیشه دوست بدارد . دوست می داشت زخم تیشه های جدایی و تیر زهرآلود بی وفایی را ، چون هدیه ای بود از دست کسانی که آنها را به خاطر خدا و از صمیم قلب دوست می داشت ... .

از دوست به یادگـــــار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

 

7l6ipqa9mqyufgaipi98.jpg

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
رؤیای خیس ...  

به نام عشق

ثانیه ها ، دقایق ، ساعت ها ، روزها ، ماهها و سالها یکی پس از دیگری می آیند و می گذرند و در این گذر ما هم خواسته و ناخواسته در جادۀ پر پیچ و خم زندگی در پی آنها روانیم . یکی تند اما خسته آن یکی آهسته و پی در پی و پیوسته . گاهی وقتها از خودم می پرسم : من هم مانند بقیه در حال طی کردن این مسیر هستم اما آیا می دانم مقصد کجاست ؟ در کدام نقطه از این جاده در حال حرکتم تا کی باید رفت و چقدر راه باقی است ؟

احساس می کنم برای پیدا کردن جواب باید درنگ کرد .  گاهی وقتها برای رسیدن باید نرفت . باید ایستاد ، هدف ، موقعیت و مسیر اصلی را پیدا کرد . چون در این وادی ، انسان ناآگاه ، سوار بر مرکب سرگردانی همچنان می تازد اما به ناکجا آباد . پس اینجا ایستادن برای یافتن هدف و خود شناسی جایز است .

آنطرف تر پشت گندمزار عشق جای خوبی است برای اندیشیدن . می گویند  آنجا عاشقی خوش می زند بر تار عشق و نوای ساز عاشقی است که می تواند انسان را همچنان هوشیار و بیدار نگه دارد و اجازه ندهد خستگی راه او را از پای در آورد . جایی بهتر از آنجا برای فکر کردن پیدا نمی شود .

وای خدای من چقدر دیدن انسانهای عاشق از اینجا لذت بخش است . چه جاده طولانی و پر پیچ و خمی است . اما سرانجام این جاده چیست ؟ می گویند اخر این جاده ختم می شود به تمام خوبی ها و احساسهای پاک . این راه کسانی است که می خواند هست باشند می خواهند ارامش ابدیت و نعمت واقعی را نصیب خود سازند . جایی است که رحیمیت خدا قیامتی دیگر به پا کرده . جایی است که دلهای شکسته به قیمت بسیار بالایی خریداری می شود  . آنجا جایی است که خدا حضور دارد . خدایی که محبوب دلهای خسته است و سخنش سخن دلنشین عشق است که :

   از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر                یادگاری که در این گنبد دوار بماند

طی کردن این راه آنقدر ارزش دارد که انسانهای عاشق حاضرند ناهمواریها و ناملایمات را به جان و دل بخرند تا به نهایت کمال مطلق برسند . اری این راه همان صراط الذین انعمت علیهم است . باید بروم اما با پای دل . نباید درنگ کنم . اکنون که فهمیدم هدف چیست درنگ بیش از این جایز نیست باید رفت تا اوج کمال . باید رفت تا ماند باید رفت تا در خدا محو شد و هستی را از آن خود کرد . باید رفت تا از قافله عشاق عقب نماند .

روز نخست که دم رندی زدیم و عشق   

شرط آن بود که جز ره این شیوه نسپریم

پس خدای من مرا یاری کن تا در طی این مسیر وجودم را از عشق تو لبریز و خود را غرق تو سازم و دل دردمندم را مأمن تو و با یاد تو زنده کنم که ارامش ابدی است . محبوب من ، اگر غیر تویی در دلم راه یابد بواسطه تو و به بهانه دوست داشتن تو باشد . معبود من وجودم را مالامال از مهر و محبت به بندگان صالح خود گردان و به اعضاء و جوارحم نیرو ده تا در راه تو قدم بردارم  خدایا به من توفیق ده تا تو را بگزینم که :  

          اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست          

حرامم باد اگر من جــان به جای دوست بگزینم .

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
غربت دل ...  

به نام خدا

 شنیدید که می گن : فلانی می خونه واسه دل خودش یا واسه دل خودش ساز می زنه و ... حالا منم این چند بیت رو گفتم واســـه دل خــودم  . 

چه تنها و غریبـــــــــی ای دل من              ز شادی بی نصیـــــبی ای دل من

هـــــــــزاران بار اگر نازت کشم باز              تو آخـر ناشکیـــــــــبی ای دل من

نگو بی دردی ای دل چون که گویم             عجـب حرف عجیــــبی ای دل من

اگر این است چرا اشکم روان است            مرا یا خود فریبــــــی ای دل من ؟

بیــــا بشکن شکستن مرهم توست           به دردت خود طبیـــبی ای دل من

نمی دانــــــــم بخنــــــــدم یا بگریم            تو با من هم غریبــــی ای دل من

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
آسمانی ها ...  

به نام خدا

معلولی می گفت : اولین بار حدوداً ده سال پیش با خانواده ام ، برای پابوسی امام رضا عازم مشهد شدیم . از همین جا که حرکت کردیم پدر و مادرم و کسانی که با من بودند  در گوش من می خوندند که  : تو باید هر جوری هست در این سفر شفای خودت رو از آقا بگیری . اینقدر از خوبی ها و مهربونی ها و دلبریهای امام به من گفتند که من احساس کردم اگه  نتوتم مرادمو از آقا بگیرم ، حتما همه فکر می کنند  که من یه جای کارم می لنگه . فکر کردن به این چیزها ، منو مصمم تر می کرد که برای رسیدن به خواستم بیشتر تلاش کنم . با خودم می گفتم  : با گریه و زاری می رم می افتم به پاش و التماسش می کنم می گم آقا جون قربونت برم ، من با هزار امید و آرزو اومدم ، اگه نخوای حاجتمو روا کنی ، اگه بخوای به من کم محلی کنی ، اگه بخوای دلمو بشکنی دیگه طرفت نمی یام .  

    وای چی می شد اگه منو شفام می داد . می تونستم مثل بقیه راه برم ، بدوم ، جست و خیر کنم  . چقدر این فکرها برام قشنگ بود . قشنگ ترین فکرهایی که تو طول عمرم کرده بودم . ولی فکر اینکه نکنه همش خیالات بشه ، دگرگونم می کرد . حس و حال قشنگمو از من می گرفت . تا اینکه رسیدیم مشهد .

    خدایا چه عظمتی و ابهتی داشت ، چقدر نورانی بود . باورم نمی شد ! یعنی این امام هشتمه . فرزند رسول الله ؟! با همین فکرا وارد حرم شدم . چه جمعیتی ! بوی محبت و پاکی ، بوی عرفان سراسر حرم رو پر کرده بود . نگاهای مشتاق و پر از امید زائرا چیزی رو دنبال می کرد که نمی دونم چی بود ولی هر چی بود  اشک این چشم های معصوم رو در اورده بود .

    نمی دونم چی شد یهو  تمام بدنم سست شد . احساس کردم یه چیزی داره تو دلم می جوشه . دلم شکست اونم چه شکستنی !  اشکام یواش یواش سرازیر شد . مادرم که کنارم ایستاده بود گفت : اره عزیزم گریه کن ، زجه بزن  ، ارزششو داره . شاید آقا نگاهی به دل شکستت بندازه . رو نگیر  گریه کن مادر ، گریه کن . با همون حس و حال رو کرد به طرف آسمون گفت : خدایا اگه بچمو شفا بدی مگه چی می شه ؟  بعد  زار زار گریه کرد . انگار اون دلش شکسته تر از من بود . دیدن صحنه گریه مادر و بچه معلولش مردم رو هم به گریه انداخت . آخ که چقدر این مردم دلاشون پر بود .

    یک خانومی از بین جمعیت اومد دست مادرمو گرفت گفت : بیا برو بچت رو ببند به بسط خونه آقا . مطب آقا اونجاست ! مادرم مثل کسی که  منتظر بود یکی این حرف رو بهش بزنه ، فوری اشکاش رو پاک کرد گفت : خانم الهی عاقبت بخیر بشی این بسط خونه کجاست ؟ 

    اون خانم دست مادرم رو گرفت گفت : بیا خواهرم بیا بریم منو تو دردمون یکیه . بالاخره رفتیم بسط خونه آقا رو هم پیدا کردیم . اونجا جایی بود که هر کس مریض بود یا حاجتی داشت می اومد اونجا بسط می نشست تا شفاشو از آقا بگیره .

    کسایی که اونجا بودن رو یکی یکی برانداز کردم . یکی مثل من پاش فلج بود . یکی دست و پاش فلج بود  اون یکی تمام بدنش . اون طرفی سرطان داشت . آقای چهل و دو سه ساله ای اونجا دراز خوابیده بود و یک خانمی هم بالا سرش با یک قطره چکان بهش آب می داد و با هر قطرۀ آب ، صدتا قطره اشک از چشماش جاری می شد .  اون طرف جوانی زیبا رو و خندان نشسته بود که نگاهش رو دوخته بود به گنبد و مثل کسی که اخرین لحظات عمرش رو سپری می کنه چنان نفس نفس می زد که انگار نفسهای اخرشه . نگاهش در عین معصومیت دل آدم رو می سوزوند . مادری چنان سوزناک گریه می کرد و به آقا التماس می کرد که دل سنگ آب می شد . قیامتی شده بود . باید بودید و می دیدید .

    دیگه طاقت دیدن نداشتم . دیگه داشت از خودم بدم می اومد ، از اینکه به خیال خودم فقط من تنها کسی بودم که تو این دنیا نیاز به کمک و مدد آقا دارم و همش برا خودم دعا می کردم . غافل از اینکه کسایی هستند که هزاران برابر مشکلاتشون از من و ما بیشتره و ما خبر نداریم . همونجا دعا کردم یا امام رضا ، یا امام غریب من شفا نمی خوام اینا رو دریاب .

Fast & Free Image Sharing

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
غزلی کز دل برآمد ...  

شعری که تقدیم می کنم  شاید حرف دل خیلی ها باشه . کسایی که گهگاهی ابر غم آسمون دلشون رو می گیره و بارش نم نم اشک مونس تنهای و مرهم دلشون می شه  .   

در همان لحظــه که افتد به منت یـــاد آیی      

 به سراغ منه بیچـــــاره عجب شــــاد آیی

ای که از روز ازل شیفتـــــــــــه جـان منی      

 از چه رو سوی منه خسته چو همزاد آیی

دل دریــــــــایی من قصر بلوریـــــن تو شد      

 بهر اجلاس در این قصــــر چو شهــزاد آیی 

نکنـــــــد عهد نمودی که همـــه بنیــــــادم     

 خاک آن تا ندهی جملــــــه تو بربــــــاد آیی

نـــــــازم آن آمدنت را غم شیــــــرین صفتم   

 تو به عشق منه معشوقـــه چو فرهاد آیی

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
رؤیای دیروز، آرزوی امروز ...  
به نام خدا

 سلام . با اولین مطلب وبلاگم در خدمتتون هستم . نمی دونم تو دوست عزیزی که الان داری این مطلب رو می خونی چند سالته ؟ ۱۵ سال . ۲۰ سال . ۳۰سال یا ... . عمرت با برکت ایشا لله . بیا برای لحظاتی از این سن و سال بریم بیرون . برگردیم به عقب به چندین سال پیش . به زمانی که ۵ یا ۶ ساله بودیم .

یادت میاد حس و حال دوران کودکی رو . بازی هایی که می کردیم ؟

    عمو زنجیر باف ! بله                  زنجیر منو بافتی ؟ بله        

   پشت کوه انداختی ؟ بله    

بازی چرخ چرخ عباسی چی . یادت هست ؟ دستای کوچیکمون رو محکم به همدیگه گره می دادیم . می چرخیدیم و  هم صدا باهم می خوندیم :

 چرخ چرخ عباسی         بپا منو نندازی            اگه می خوای بندازی     

       بغل بابا بندازی

بغل بابا . چه حکایتی داره این کلمه . وقتی بابا از سر کار برمی گشت خودمونو براش لوس می کردیم و پرت می شدیم تو بغلش اونم ما رو غرق بوسه می  کرد .

چقدر خنده دار بود اون لحظه ای که یکی از هم بازیهامونو دست می انداختیم  و بهش می خندیدیم

محمود بالا بالا        وقتی می ری به بازی          نکنی زبون درازی ... .

چه راحت و از ته دل می خندیدیم هیچ وقت هم خنده هامون مصنوعی نبود .  تو ذهنت مجسم کن توی اون سن وسال وقتی با اون لپ های گل انداختمون و با اون شلوار بلند که همش می رفت زیر پامون و با صورت به زمین می افتادیم چه جوری بعدش برا نجات دادن خودمون از خجالت زمین خوردن . جلو مادر با احتیاط تمام بلند می شدیم و با صورت خراش برداشته و خون بیرون زده و لبخندی شیرین می گفتیم : 

« افتادم زمین » .                  

  مامانی ببین افتادم زمین        شده صورتم خونین و مالین  

خندیدم فقط همین و همین       می گفت مادرم بچه شیرین      

   گریه نکردی به به آفرین .

وای چه ذوق و شوقی داشتیم روزهای جمعه . طفلی بابا و مامان از دست ما آسایش نداشتن اونوقتی که اصرار می کردیم ما رو ببرن دید و بازدید  .

                     بابا بریم خونه عمو           مامان می خوام برم پیش پسر خاله        

                                        بابا .... مامان .... مامان .... بابا ....

چقدر کلافشون می کردیم . قیامتی می شد روزی که همه قوم و خویش یه جا دور هم جمع می شدند . یادتون هست ما بچه ها چه سرو صدایی راه می نداختیم . دنبال هم می دویدیم . جیغ و داد می زدیم . این وسط چند تا گلدون شکسته می شد . چه ریخت و پاشهایی که نمی شد  .

خنده داشت وقتی به خاطر اسباب بازیهامون دعوامون می شد و قهر می کردیم . چند دقیقه بعد هی به این در و اون در می زدیم و دنبال بهونه می گشتیم که یه جورایی با هم آشتی کنیم انگار سالیان سال بود که با هم قهر بودیم . جالب اینجاست که بعد از آشتی مرتب به هم اصرار می کردیم که از اسباب بازیهای همدیگه استفاده کنیم انگار که هیچ وقت با هم قهر نبودیم . وقتی مهمونی تموم می شد و می خواستیم خداحافظی کنیم چقدر برامون سخت بود . انگار که قراره سالیان سال از هم دور بمونیم با اینکه می دونستیم فردا یا پس فردا یا چند روز دیگه باز هم همدیگه رو می بینیم .

بعد از اینکه کلی بازی و جست و خیز می کردیم شب ها خسته و با کوله باری از یک روز پر خاطره به عشق یک خواب شیرین و راحت و قصه های شبانه بی بی به رختخواب می رفتیم .

               یکی بود یکی نبود       زیر گنبد کبود     پیرزنک نشسته بود  .... .

همیشه بی بی آخر قصه هاش می گفت بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود   قصه ما دروغ بود . اما افسوس قصه های بی بی راست بود  همیشه یکی بود یکی نبود  خدا رحمتش کنه چه مهربون و با صفا بود .

یکی از بزرگترین آرزوهامون این بود که زود بزرگ بشیم . هیچ وقت فکر نمی کردیم که اگه بزرگ شدیم همیشه حسرت دوران بچگی رو خواهیم خورد اونوقت یکی از بزرگترین آرزوهامون این می شه که برای یک لحظه هم که شده برگردیم به اون دوران . یادش بخیر . چه حس و حال قشنگی داشت .

حالا بزرگ شدیم و دلمون خوشه که می گن : فلانی بزرگه . آدم فهمیده ای هست . عقلش می رسه . اما نمی دونم عقلمون می رسه و می تونیم این رو بفهمیم که چطور می شه صداقت و معصومیت اون دوران رو دوباره برگردوند ؟

معصومیت : این هدیه باارزش و گرانبهایی که خدا به ما عطا کرد .  معصومیتی که از دستش دادیم .