به نام خدا .
سلام . با اولین مطلب وبلاگم در خدمتتون هستم . نمی دونم تو دوست عزیزی که الان داری این مطلب رو می خونی چند سالته ؟ ۱۵ سال . ۲۰ سال . ۳۰سال یا ... . عمرت با برکت ایشا لله . بیا برای لحظاتی از این سن و سال بریم بیرون . برگردیم به عقب به چندین سال پیش . به زمانی که ۵ یا ۶ ساله بودیم .
یادت میاد حس و حال دوران کودکی رو . بازی هایی که می کردیم ؟
عمو زنجیر باف ! بله زنجیر منو بافتی ؟ بله
پشت کوه انداختی ؟ بله
بازی چرخ چرخ عباسی چی . یادت هست ؟ دستای کوچیکمون رو محکم به همدیگه گره می دادیم . می چرخیدیم و هم صدا باهم می خوندیم :
چرخ چرخ عباسی بپا منو نندازی اگه می خوای بندازی
بغل بابا بندازی
بغل بابا . چه حکایتی داره این کلمه . وقتی بابا از سر کار برمی گشت خودمونو براش لوس می کردیم و پرت می شدیم تو بغلش اونم ما رو غرق بوسه می کرد .
چقدر خنده دار بود اون لحظه ای که یکی از هم بازیهامونو دست می انداختیم و بهش می خندیدیم
محمود بالا بالا وقتی می ری به بازی نکنی زبون درازی ... .
چه راحت و از ته دل می خندیدیم هیچ وقت هم خنده هامون مصنوعی نبود . تو ذهنت مجسم کن توی اون سن وسال وقتی با اون لپ های گل انداختمون و با اون شلوار بلند که همش می رفت زیر پامون و با صورت به زمین می افتادیم چه جوری بعدش برا نجات دادن خودمون از خجالت زمین خوردن . جلو مادر با احتیاط تمام بلند می شدیم و با صورت خراش برداشته و خون بیرون زده و لبخندی شیرین می گفتیم :
« افتادم زمین » .
مامانی ببین افتادم زمین شده صورتم خونین و مالین
خندیدم فقط همین و همین می گفت مادرم بچه شیرین
گریه نکردی به به آفرین .
وای چه ذوق و شوقی داشتیم روزهای جمعه . طفلی بابا و مامان از دست ما آسایش نداشتن اونوقتی که اصرار می کردیم ما رو ببرن دید و بازدید .
بابا بریم خونه عمو مامان می خوام برم پیش پسر خاله
بابا .... مامان .... مامان .... بابا ....
چقدر کلافشون می کردیم . قیامتی می شد روزی که همه قوم و خویش یه جا دور هم جمع می شدند . یادتون هست ما بچه ها چه سرو صدایی راه می نداختیم . دنبال هم می دویدیم . جیغ و داد می زدیم . این وسط چند تا گلدون شکسته می شد . چه ریخت و پاشهایی که نمی شد .
خنده داشت وقتی به خاطر اسباب بازیهامون دعوامون می شد و قهر می کردیم . چند دقیقه بعد هی به این در و اون در می زدیم و دنبال بهونه می گشتیم که یه جورایی با هم آشتی کنیم انگار سالیان سال بود که با هم قهر بودیم . جالب اینجاست که بعد از آشتی مرتب به هم اصرار می کردیم که از اسباب بازیهای همدیگه استفاده کنیم انگار که هیچ وقت با هم قهر نبودیم . وقتی مهمونی تموم می شد و می خواستیم خداحافظی کنیم چقدر برامون سخت بود . انگار که قراره سالیان سال از هم دور بمونیم با اینکه می دونستیم فردا یا پس فردا یا چند روز دیگه باز هم همدیگه رو می بینیم .
بعد از اینکه کلی بازی و جست و خیز می کردیم شب ها خسته و با کوله باری از یک روز پر خاطره به عشق یک خواب شیرین و راحت و قصه های شبانه بی بی به رختخواب می رفتیم .
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود پیرزنک نشسته بود .... .
همیشه بی بی آخر قصه هاش می گفت بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود قصه ما دروغ بود . اما افسوس قصه های بی بی راست بود همیشه یکی بود یکی نبود خدا رحمتش کنه چه مهربون و با صفا بود .
یکی از بزرگترین آرزوهامون این بود که زود بزرگ بشیم . هیچ وقت فکر نمی کردیم که اگه بزرگ شدیم همیشه حسرت دوران بچگی رو خواهیم خورد اونوقت یکی از بزرگترین آرزوهامون این می شه که برای یک لحظه هم که شده برگردیم به اون دوران . یادش بخیر . چه حس و حال قشنگی داشت .
حالا بزرگ شدیم و دلمون خوشه که می گن : فلانی بزرگه . آدم فهمیده ای هست . عقلش می رسه . اما نمی دونم عقلمون می رسه و می تونیم این رو بفهمیم که چطور می شه صداقت و معصومیت اون دوران رو دوباره برگردوند ؟
معصومیت : این هدیه باارزش و گرانبهایی که خدا به ما عطا کرد . معصومیتی که از دستش دادیم .